اثبات روح

نويسنده: حسین حقانى زنجانى




اولین مساله زیربنایى در علم النفس ، اثبات موجودیت مستقل مجرد از ماده براى نفس است زیرا این مساله، محور تمام مسائل ‏علم‏النفس از دیدگاه اسلامى مى‏باشد و این بحث محورى در همه ‏مسائل قواى مورد بحث در علم‏النفس تاثیر کلى دارد و به مسائل، جهت مى‏بخشد و آثار و احکام گوناگون، نتیجه مى‏دهد.
طبعا در رابطه نزدیک با این مساله، چند مهم زیر لازم است موردبحث و بررسى قرار گیرد:
مساله وجود روح انسانى از بزرگترین مسائل فلسفى است،فیلسوفان درباره آن قرنها، مطالب گوناگون به صورت اثبات روح ونفى آن بحث کرده، اختلاف نموده‏اند و در حقیقت مى‏توان گفت این،یکى از شیرین‏ترین و مناسب‏ترین بحثها به قلب آدمى بوده است چراکه انسان به‏طور فطرى مایل است درباره آن بحثهاى گوناگون انجام‏دهد زیرا از مسائل اولیه انسانى بوده، انسان علاقه زیادى به‏دانستن شوون روح خود دارد، بلکه عالم روح از مطمئن‏ترین عالمى‏است که انسانها به هنگام قطع از علائق عالم حس، به آن امیدمى‏بندد و مواردى که انسانها از انجام آرزوهاى شیرین مثل‏خوابهاى خوش عاجز مى‏گردند به این مبدء پناه برده، وجود آن راقطعى و غیر قابل انکار مى‏دانند!
انسان عالم عجیبى است که از قواى عقلى بهره‏ها برده به‏طورى که‏براى آن حدى موجود نمى‏باشد تا آنجا که بر وجود خودش حکم‏مى‏کند. به نقص از برخى جهات و در نتیجه ناموس‏هاى خلقت وآفرینش و تحکم آن را چه‏بسا در مواردى مورد انتقاد قرار مى‏دهدو در مقابل گاهى از کرامت‏هاى عواطف، کمال بهره را مى‏برد و درنتیجه عدل و رحمت و کمال و دوستى و فضیلت را در حد مطلق خودمى‏شناسد، عدالتى را پشت‏سر عدالت در جامعه، کامل‏تر مى‏بیند و به‏دنبال هر رحمت و جمالى و حب و فضیلتى کامل‏تر را ملاحظه مى‏کندتا آنجا که آرامش پیدا مى‏کند، مى‏خورد و مى‏آشامد و مى‏خوابد وچه‏بسا به بازى و طرب مشغول مى‏گردد و سایر صفات مختلف انسانى‏از خوب و بد را انجام مى‏دهد و گاهى ترقى کرده به حد فهم حکماءو بزرگان مى‏رسد و گاهى تنزل پیدا کرده تا آنجا که خیالات بر اوچیره شده و غیر از تملق در ذات خویش فکرى ندارد و اینگونه ‏دچار بى‏خبرى مى‏گردد!
اینگونه خیالها گاهى بر روح انسان سیطره پیدا مى‏کند و بدین‏ترتیب احوال و رفتارهاى انسان، گوناگون و متلون شده، دیگر به‏مساله روح توجهى نمى‏کند و به روح به نظر سطحى و قشرى و حتى‏مادى نگاه مى‏کند! آیا فردى از افراد نوع انسان پیدا مى‏شود که‏ابدا در طول زندگى خویش به مسیر خویش بعد از مرگ و عاقبت امرخویش و بعد از پاچیدن جسم خویش تاملى نکند؟ ظاهرا هیچ وضعیتى‏براى هیچ فرد انسان عاقلى رخ ندهد و او را از فکر روح و وجودآن و عاقبت امر خویش در غفلت کامل بسر برد.
آرى گاهى بر انسانها اتفاق مى‏افتد که از فکر درباره روح خودش‏به‏طور کلى غفلت داشته باشد و لکن به مجرد پیدایش حالتى در روح‏او مثل مرض و بیمارى، مشاعر او متنبه و حواس او بیدار مى‏گرددحال اگر ایمان ثابتى به خداوند داشته باشد، عقیده جاودانه‏بودن انسانها در روح او آرامش و سکون به او مى‏بخشد و به قضا وقدر الهى معترف بوده و در عین حال امید به رحمت الهى دارند.
اما کسانى که شبهات علمى، روح آنها را به خود جذب کرده باشند،دغدغه‏ها و شبهات علمى، آنها را آزار داده، در حالت التهاب‏نگاه مى‏دارند و نور فطرت در این صورت کم نور بوده، چه‏بسازندگى بر او تلخ مى‏گردد و همواره آرزوى موت مى‏نماید و اینجااست که آمار انتحارها و خودکشى‏ها و حداقل زجر دادن‏هاى روحى درمیان جوامع بشرى رو به تزاید مى‏گذارد.
با همه اختلاف افکار در صفات روح و عوارض و حالات آن، عقیده به‏وجود روح به‏طور اجمال تاریخچه طولانى و عمیقى در طول تاریخ‏عقاید انسانها جایگاه خاصى دارد (۱) .
از جمله عقاید، عقاید هندوها درباره وجود روح و این که آن رانفخه الهى در انسان دانسته، معتقد بوده‏اند که انسان هنگامى که ‏بمیرد، جسد نورانى، روح او را مى‏پوشاند و چشمان انسان‏هاى زنده‏آن را نمى‏بیند و به عالم اعلى منتقل مى‏گردد و علماء مصر از۵۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح معتقد بوده‏اند که روح در قالب جسم‏انسان وجود داشته بعد از مردن از جسد به جسد جدیدى انتقال‏پیدا مى‏کند (۲) .
چینى‏ها از قرن ششم قبل از میلاد مسیح معتقد بوده‏اند به وجود روح، براى آن غلاف جسمانى غیر از جسد عادى معتقد بودند که ‏موثرات فنا و مرگ در آن تاثیر نداشته و ارواح از هر جانبى ما را احاطه کرده است و عقاید ( کنفسیوس ) در این باره معروف است. (۳)
عقاید علماء فارس زبان یا اعتقاد اهریمن و اهورامزدا و فلاسفه‏و علماء یونان از قبیل سقراط و افلاطون معتقد بوده‏اند که روح‏انسان قبل از جسم آنان موجود بوده، و از معارف ازلى نزد خدابرخوردار بوده‏اند و بعد از انتقال به این بدن جسمى، جمیع‏معلومات خود را از دست داده و نیاز به تفکر و استدلال و تعلیم‏و تعلم دارند پس تعلم براى آنان همان تذکر و یادآورى و موت‏نیز همان رجوع به حالت اولیه زندگى قبل از وجود در حالت جسمى‏است. به‏طور خلاصه عقیده به وجود روح و ظهور آن براى انسانهاامر مسلمى نزد قدماء انسانها از امت‏ها و ادیان گوناگون وفلاسفه بوده، عقیده نوظهورى نیست و سابقه طولانى عقیدتى دارد (۴) .
پس حق این است که اصل وجود روح و مبدء آن نیت انسانها چندان‏نیازى به دلیل و استدلال ندارد با وجود این به دلائل گوناگون‏عقلى و حسى و تجربى قابل بررسى و تحقیق است.

دلائل عقلى وجود روح

دلیل اول: تغییر مواد مغزى و ثبات ادراکات در تحقیقات علم‏طبیعى و دیدگاه فلاسفه اروپا و فلاسفه اسلامى در جاى خود ثابت‏شده که هیچ موجود مادى در حال سکون و آرامش نیست، بلکه همه‏موجودات در حال تغییر و تحول‏اند بخصوص بنابر نظریه حرکت جوهرى‏که مبدع آن مرحوم ملاصدرا است.
« لئون دنى ‏» روح‏شناس معروف فرانسوى مى‏نویسد: (۵) « فیزیولوژى‏ یا علم وظائف ‏الاعضاء به ما مى‏آموزد که تمام اعضاء و دستگاههاى‏مختلف بدن، تحت تاثیر دو جریان مهم حیاتى یعنى جذب مواد ازخارج و تبدیل آن به انرژى در طى چند سال به ‏طور کلى تجدید وتعویض مى‏شوند و یک تغییر و تحول مستمر و دائمى در مولکول وذرات اجزاى بدن روى مى‏دهد، سلولهاى فرسوده و کهنه از میان‏رفته، به جاى آنها سلول‏هاى دیگر به واسطه تغذیه به وجود آمده،جبران آنچه را که از دست داده مى‏نماید.
از ذرات و مواد نرم و مرطوب مغز گرفته تا قسمت‏هاى سخت و سفت ‏استخوانها در تمام بافتها و نسوج بدن این تغییر و تبدیل ‏پیوسته انجام مى‏گیرد و در دوره عمر، ذرات و سلولهاى بدن، به‏دفعات عدیده از بین رفته و دوباره تشکیل مى‏گردد(صغرى).
با وجود این تحولات و تغییرات که در پیکره مادى و جسمانى ماروى مى‏دهد، پیوسته، همان شخص و موجودى که بودیم هستیم و فکر واندیشه و قوه حافظه و خاطرات دیرینه که جسم و بدن فعلى ما درآن پدیده‏هاى گذشته هیچ‏گاه سهیم و دخیل نبوده ثابت و پایدارمى‏ماند(کبرى).
از مجموع این دو مقدمه صغرى و کبرى در بالا به‏طور طبیعى این‏نتیجه به دست مى‏آید که در وجود ما غیر از مواد متغیر و متبدل،حقیقت ثابت دیگرى است که هرگز دستخوش تغییر و تبدیل نیست اواست که شخصیت ما و منیت ما و معلومات ما را در خودحفظ کرده ونگهدارى مى‏کند و هر وقت اراده کند، خاطرات گذشته و دیرینه رابه یاد مى‏آورد و در آنها تصرفات مى‏کند.
از زمان طفولیت و جوانى تا پیرى این عمل ادامه مى‏یابد، هنوزهم عکس دوستان و صور اشیاء بعد از سالیان متمادى و دراز درصفحه ذهن ما وجود دارد.
از اینجا مى‏فهمیم که روح مولود مواد خاکسترى مغز نبوده، بلکه‏یک موجود مجردى است که احاطه تدبیرى بر جسم ما دارد، او است‏که مى‏بیند و مى‏شنود و ادراک مى‏کند.
کلام فلاسفه و بزرگان اسلامى نیز از دیدگاه عقل و فلسفه، تحقیقات ‏علمى روز نیز مورد تایید قرار مى‏دهد. محمد حسین فاضل تونى درکتاب « حکمت قدیم‏ » ص ۱۱۹ چنین مى‏نویسد: « دلیل بر مغایرت نفس ‏با بدن این است که بدن، دائما در حال تغییر و تبدل است‏ به حسب‏ کم و کیف و عوارض دیگر و به حسب جوهر ذات بنابر حرکت جوهرى که ‏ثابت ‏شده است و نفس ناطقه از اول عمر تا آخر عمر باقى‏است (صغرى) و آنچه متبدل است غیر از چیزى است که متبدل ‏نیست (کبرى). پس نفس غیر از بدن و مزاج است (نتیجه).
از این دلیل مغایرت نفس حیوان هم با بدن و مزاج معلوم مى‏گردد چنانکه ملا صدرا بر این عقیده است که نفس حیوانى هم یک نحو تجردى دارد. پس نفس با بدن مغایر است‏».
و مراد از نفس همان مبدء اعمالى است که ما آنها را انجام ‏مى‏دهیم و در مقابل پرسش از این اعمال مى‏گوییم: من آمدم، من‏تفکر نمودم و من دانم و ...
و به تعبیر مولف کتاب «معرفت نفس‏» دفتر اول ص ۵۷: «آن ‏گوهرى که به لفظ «من‏» و «انا» بدان اشارت مى‏کنیم، موجودى ‏است غیر از بدن و در بود چنین موجودى که حقیقت من و شما است، یقین حاصل کرده‏ایم اگرچه با چشم سر او را نمى‏بینیم و از منظردیدگان ما پنهان است و نمى‏توانیم آن را لمس کنیم ولى به بود او اعتراف داریم اما چگونه موجودى است و چگونه غیر از بدن است‏و همران بدن است و نسبت ‏بدن با او چگونه و تعلق او به بدن‏چگونه است؟ و به چه نحو از نقص به کمال مى‏رسد و سوال‏هاى بسیار دیگرى در این باره باید در جاى خود به آنها پاسخ داده شود. و در حقیقت این دلیل را باید دلیل تجربى نام نهاد که اثبات ‏موجود مجردى مى‏کند که در کتب علمى فلاسفه و حکماء و در اصطلاح‏ رجال علم و حکمت ‏به نام «نفس یا نفس ناطقه‏» رایج است.

نکته

تذکر این نکته در اینجا لازم است که نفس را در زبان پارسى، روان مى‏گوئیم و جان هم گفته مى‏شود ولى اطلاق صحیح آن، این است‏که روان اختصاص به نفس انسان دارد و جان به نفوس حیوانات گفته ‏مى‏شود مثلا نمى‏گویند روان گاو و گوسفند، بلکه مى‏گویند جان گاو و یا جان گوسفند و اگر در عبارتى روان به جاى جان حیوان بکاربرده شده، به عنوان مجاز و توسع در لغت است (۶) .
این گوهر نامبرده به نامهاى گوناگون خوانده شده است چون نفس ونفس ناطقه، روح و عقل و قوه عاقله و... آنها را مترادف‏مى‏دانند (۷) .

پی نوشتها:

۱) دائره‏المعارف، محمد فرید وجدى، ج‏۴، ص ۳۲۴.
۲) مراجعه به مدرک بالا کنید، ص ۳۲۶.
۳) مدرک قبل.
۴) همان.
۵) به نقل از کتاب «فیزیولوژى حیوان‏» تالیف بهزاد، ص ۳۲وکتاب «هورمون‏ها» ص ۱۱.
۶) معرفت نفس، دفتر اول، ص ۶۸.
۷) کشاف، ص ۵۴۱ - اخوان، ج‏۳، ص ۱۴۹ - اسفار، ج‏۴، ص ۷۶.

منبع: درسهایی ازمکتب اسلام-سال ۷۹-شماره۴